
ره توش برداشتم و آمدم
اینجا نیز آسمان همان رنگ بود
اما هوا ،
هوای دیگریست.
هوای بودن تو
هوای بودن با تو
و اینک منم
حوایی دگر در هوای تو
××××××××
گمانم نبود هرگز،با تو بودن را
رو به راهت نهادم و اینک در هوایت دم میزنم
این هوا، هوای توست
هوای ماست
پاک چون رنگ عشق در 27 سال پیش!
حالم را پرسیدند، گفتم: رو به راهم!!
نمیدانند رو به راهی هستم که تو رفته ای!!

بهار گذشت از پشت پنجره ی "فردا"
و
"فردا" را فرصتی نبود برای دیدارش.
"فردا" چه خواهد شد؟؟؟؟؟!
1- for you and all of distance
همچون ابری که سر بارش دارد
بغضم را خواهم بارید.
اگر
...
...
اگر مرا مجال باشد
دیدن دوباره ی خیال آغوشت.
P.S:
in commemoration of Amir - 5 /12/83
***********************
2-
Restles like rain
دل من
با دل چتر،
با دل خاک
همه حسرت کش یک قطره ی بارانند.
آه اگر میبارید!
آه...
***************
-3-

Defiance
بباریم قطره قطره
دریا خواهیم شد
بتوفیم دره ذره
رگبار خواهیم شد
بخوانیم واژه واژه
فریاد خواهیم شد
باران که بیاید پر میشویم از عطر ناب خدا
باران که بیاید سبز میشویم و رها
۴۵
با ماه و روشنی
به دور از گل روئیده در یخ و برف و سرما
رفت
تا آغاز شود
روزی دگر
با امیدی در دل و آرزویی در سر
و نور
و نور
و نور
...
P.S.: Idin@Ida, So Many Thanks
قط یک پنجره باز است
و من فریاد می خواهم
خدا را نیمه شب دیدم !
دگر شب ها نمی خوابم
...
صدای مهربانی گفت :
«فریبا جان ! تو بیداری ؟!»
«دوباره اشک می ریزی؟!»
«بگو ... کاری اگر داری !»
...
و برفی نرم می بارید
و شب مرموز و مبهم بود!
و از میدان دید ِ من
جهان لبریز ماتم بود !
...
خدایا در مسیر من
کسی دیوار می چیند !
کسی گل را نمی فهمد!
کسی من را نمی بیند !
...
و بوی نسترن ها را
کسی می دزدد از خانه !
و باران را نمی داند !
و نه پرواز و پروانه !
...
کسی بر دست و پای من
غل و زنجیر می خواهد !
سکوتم را نمی فهمد !
مرا دیوانه می خواند !
...
خدایا در مسیر من
فقط یک پنجره باز است !
و من پرواز می خواهم ...
دل من یک سبد راز است !
...
به چشمم اشک مهمان شد!
و آهی بر لبم جاری...
صدای ساعتم آمد !
«فریبا جان ! تو بیداری ؟!»
......
« فریبا شش بلوکی- بهانه- صدای ساعت »
برف شبانه
بی صدا شب تا سحر
یاران خود را خواند و گرد آورد
جا به جا
در راه ها
بر شاخه ها
بر بام گسترد
صبحگاهان
شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران
ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پاک سپید تازه
سر بر کرد
شهر اینک دست نیروهای نورانی است
در پس این چهره ی تابنده
اما
باطنی تاریک ،دودآلود ،ظلمانی است
گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید
همتی بی حرف همچون برف می باید
«فریدون مشیری- لحظه ها واحساس ها-۱۳۷۴»



تهران - ٢۵ -دی -٨٩
مرگ را زیر پوستم حس میکنم
هر عاشورا،
که یادآور آخرین روز با هم بودنمان بود.
عاشورای ٨٣
۶ سال گذشت.
پر از درد
پر از بغض
پر از رنج
تو ٢٢ هزار ساله شدی و من به پایان تمام باورهایم رسیدم
زمان در ٢٢ سالگیت به سکون رسید .
و عاشورا ماند ،
تا هر سال بر چهره ام شلاق زند رنج نبودنت را
و رنگ ماتم را تا نهایت زمان بودنم بر قلبم بنشاند.
حدیث عاشورا
حدیث رفتن برادر و تاب و تحمل خواهر
قصه ی رفتن برادر و حسرت کشیدن خواهر
و این است حدیث مکرر عاشورا
حسرت دیدن دوباره ی سرو بلند بالای قامت تو
لمس و نوازش صورت زیبا و مخملینت
گپ زدن ها تا دل شب
فهر ها و آشتی هایمان
گلایه ی تو از دیگران و ...
دلم برایت تنگ شده است

به اندازه تمام عاشوراهای تاریخ این سرزمین
دلم برای دیدن دوباره ات پر میزند
پ.ن.: و ایکاش
هیچگاه هیچ خواهری مرثیه خوان مرگ برادر نمیشد


می خوانم و می ستایمت پر شور
ای پرده دل فریب رویا رنگ
می بوسمت ای سپیده گلگون
ای فردا ای امید بی نیرنگ
***************
آری ز درون این شب تاریک
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
مرگ است و شکست نیست می دانم
***************
در سینه گرم توست ای فردا
درمان امیدهای غم فرسود
در دامن پاک توست ای فردا
پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ
«لطفا این وبلاگ را در مرورگر IE
مشاهده نمایید»
عقاب جور کشیده بال بر همه شهر
کمان گوشه نشینی و تیرآهی نیست
