
من نه باور کنم که کویر تشنه جرعه آب خواهد بود ،
غرور کویر به تشنه بودنش است وگرنه آب آن را استحاله می کند وآب مرگ کویر،
من استحاله نمی خواهم
در هجوم بایدها،بی دل پرواز باید
من از هر چه باید است بیزارم
پ.ن.: ٢u

مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح
اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن
، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن،
در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن.
محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری،
خود را یکهو تو حوض آب انداختن.
اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن،
گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن،
هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن،
به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن،
از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن،
وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و
خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن.
اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام 
علی شریعتی
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.
مولای من
تو مولود پر آوازه ترین نقطه جهانی و
من زاده ی شهری کوچک در دل کوهساران
ولی چه غرابتی است
میان دلهایمان
میان زخمهایمان
زخمی که پس از هزار سال باز هم سرباز دارد
زخمی که تو را به چاههای اطراف مدینه میکشید و مرا به دامان تو
زخم تو از ابن ملجم نیست
تو زخمی تزویری مولا
ومن نیز
زخمی ریا
خیانت
تزویر
فریب
در شب عید ولایتت
آنگاه که شیعیانت!
خنده ی مستانه میزنند
سر مینهم بر پای تو

تا ببارم بغض و فریادم را
دلم گرفته مولای من!
دلم به وسعت سکوت تو و به عمق فریادهایت گرفته است.
در زمانه ی نامردمی ها
چاهی را میخواهم تا فریاد بزنم
زخمیم مولای من!
مرهمی میطلبم از دستی که بوی دستان تو را بدهد،مولای من!
در یاب مرا مولا !
در من غم بیهودگیها می زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می گشاید هر زمان پر
***
ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
***
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من بر تو بستم دل !!!
دریغ از دل که بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پای بتهائی که باید می شکستم
***
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد دردانگیز پائیز
با محنتی گنگ و غریبم واگذارید
***
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر
در من،
غم بیهودگیها می زند موج
در تو،
غروری از توان من فزونتر
حمید مصدق- سالهای صبوری- آرزوی نقش بر آب
حسد
دورویی
خیانت
ریا
فریب
بغض
خشم
نفرت
.
.
.
کینه!
پ.ن.:
از خاکستری به سیاه رسیدم
کاش سفید رنگ قالب میشد
در این ترکیب ناموزون رنگها!
لحظه ای که رفت دیگه تکرار نمیشه.
چون یا ما تو اون مود لحظه ی از دست رفته نیستیم و یا محیط و فضای اطرافمون مثه اون لحظه نیست.
ولی امروز یه روز خاصه.
توی تقویم تقارن به این زیبایی رو تا سال ها نخواهیم داشت.
٨٨/٨/٨

یگانه ترین!
دیر زمانی است که خواب
این میراث اساطیری شبها
با تو رفته است و من
در حسرت آرامش حضور آغوشت
بر جا مانده ام
بی آغوش گرم تو
مخمل مهتاب را رمقی نیست
تا روح رفته را به جان خسته ام باز آورد
هرم خواهش را بر جانم ریزد و
گونه هایم را رنگ زند.
غریبانه سر بر بالش شب مینهم
و به وسعت تمامی فاصله ها
بودنت را طلب میکنم
پ.ن.١:
تا به کی؟!
پ.ن.٢:
به خاطره ی بودن امیر
١۵/١١/١٣٨٨ (۴/٢/٢٠١٠)
رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونمو دل زده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا . . .
نه نه نه
این هزار مرتبه گفتم نه
دیگر توان نمانده توانایی
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت
خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را
تکرار می کند
گفتی
امیدهاست
در نا امید بودن من
اما
این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
این لاله های سرخ
گل نیست
خون رسته ز خاک است
باور کن اعتماد
از قلبهای کال
بار رحیل بسته
و مهربانی ما را
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است
باورنمی کنی ؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است

حمید مصدق - با خویشتن نشستن در خود شکستن- قسمت اول
می خوانم و می ستایمت پر شور
ای پرده دل فریب رویا رنگ
می بوسمت ای سپیده گلگون
ای فردا ای امید بی نیرنگ
***************
آری ز درون این شب تاریک
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
مرگ است و شکست نیست می دانم
***************
در سینه گرم توست ای فردا
درمان امیدهای غم فرسود
در دامن پاک توست ای فردا
پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ
«لطفا این وبلاگ را در مرورگر IE
مشاهده نمایید»
عقاب جور کشیده بال بر همه شهر
کمان گوشه نشینی و تیرآهی نیست
